داستان زیبا و آموزنده ما کجا اونا کجا
اولین
روزهایی که در سوئد بودم یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل
برمیداشت و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه
کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان ۲۰۰۰کارمند ولوو با ماشین شخصى به
سر کار می آمدند.
ما
صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت
به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد
ساختمان محل کارمان شویم. روز اول من چیزى نگفتم ، همین طور روز دوم و سوم
تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم :
“آیا جاى پارک ثابتى داری ؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست ؟”
او در جواب گفت : “چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده رفتن داریم” بعد ادامه داد :
“باید
این جاهای نزدیک را براى کسانى خالی بگذاریم که دیرتر می رسند و احتیاج به
جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.”
داستان زیبا و روانشناسی زناشویی بسیار آموزنده

یک
روز، زنی با یک مجله در دست پیش شوهرش میآید و میگوید، عزیزم، این مقاله
فوقالعاده است. یک فعالیتی را توضیح میدهد که هر دوی ما میتوانیم برای
بهتر کردن واجمان آن را انجام دهیم. موافقی امتحانش کنیم؟»
همسرش میگوید، حتماً!
زن
توضیح میدهد، این مقاله میگوید که یک روز هر کدام از ما یک لیست جداگانه
از چیزهایی درمورد همدیگر که دوست داریم تغییر دهیم تهیه کنیم. چیزهایی که
اذیتمان میکنند، اشکالات کوچک و از این قبیل. و بعد فردای آن روز این
لیست را به همدیگر بدهیم، موافقی؟
شوهر لبخند زده میگوید، موافقم!
آن روز مرد کاغذی برداشته و در اتاق نشیمن نشست. زن به اتاق خواب رفت و همان کار را کرد.
روز بعد، سر میز صبحانه، زن گفت، شروع کنیم؟ اشکالی ندارد اگر من اول شروع کنم؟
مرد گفت، شروع کن…
زن
سه ورق درآورد. لیست بلندبالایی بود. شروع به خواندن لیستش کرد. عزیزم
اصلاً دوست ندارم وقتی… و همینطور لیست را که از کارهای کوچکی درمورد همسرش
که او را اذیت میکرد تشکیل شده بود، ادامه داد.
مرد احساس کرد خنجری به قلبش وارد شده است. زن متوجه این قضیه شد و پرسید، دوست داری ادامه بدم؟
مرد گفت، اشکالی ندارد، ادامه بده، میتونم تحمل کنم.
زن به خواندن ادامه داد. آخر کار زن گفت، خوب تمام شد حالا تو شروع کن.
مرد
ورقی را از جیبش درآورد و گفت، دیروز از خودم پرسیدم دوست دارم چه
تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چقدر فکر کردم، حتی یک چیز به ذهنم نرسید.
بعد
کاغذ که سفیدِ سفید بود را به همسرش نشان داد. بعد ادامه داد، چون به نظر
من تو در نقصهایت کاملاً بینقصی. من تو را آنطور که هستی قبول کردهام–با
همه نقاط مثبت و منفی که داری. من کل این مجموعه را دوست دارم. تو آدم
فوقالعادهای هستی و من واقعاً عاشقتم.
زن ناراحت شد. سه ورق کاغذ را در دستانش مچاله کرد و خود را به آغوش همسرش انداخت.
ما
به این دلیل دوست داریم آدمها را تغییر دهیم، که دوستشان داریم. اما
گاهیاوقات، انگیزههای ما خالص نیستند. گاهی وقتها از روی خجالت دوست
داریم که عزیزانمان را تغییر دهیم.
از
اینکه دیگران درمورد فرزندان، همسر، خواهر و برادرها و والدینمان چه
میگویند، خجالت میکشیم. یک دلیل دیگر برای میل ما به تغییر آدمها این است
که دچار بیماری مقایسه کردن هستیم. ازدواج کردن مثل رفتن به رستوران است؛
وقتی غذایتان را سفارش میدهید، میفهمید که میز بغلی هم چه غذایی سفارش
داده است و یکدفعه از چیزی که سفارش داده بودید، پشیمان میشوید.
این
میل به مقایسه کردن، مایه بدبختی بسیاری از زندگیهای زناشویی است. اگر
همیشه هیکل همسرتان را با جنیفرلوپز مقایسه کنید، مطمئناً او قادر به رقابت
با آن نخواهد بود.
یا اگر درآمد شوهرتان را با بیلگیتس مقایسه کنید، او هم توان رقابت نخواهد داشت.
خیلی
وقتها، حتی همسرانمان را با کسی مقایسه میکنیم که اصلاً وجود ندارد.
مثلاً درمورد یک ستاره هالیوودی خیالپردازی میکنیم که اصلاً واقعی نیست.
چون همه نقصها و عیب و ایرادهای آنها با فتوشاپ از بین میرود.
قبل
از اینکه ازدواج کنید، برای ارزیابی همسر آیندهتان باید خیلی دقیق باشید.
همه چیز را بررسی کنید. ارزشها، پیشینه، اولویتها، واکنشها، اعتقادات،
همه چیز. اما وقتی ازدواج کردید، دیگر دست از ارزیابی کردن بردارید، از
انتقاد کردن دست بکشید. دیگر وقت درست کردن طرف مقابل تمام شده است. باید
بتوانید او را همانطور که هست تحسین کنید. از پشت میز قضاوت بیرون بیایید و
حس نقاشی را پیدا کنید که میخواهد تصویری زیبا را نقاشی کند. یک هنرمند
همه چیز را همانطور که هست قبول میکند.
وقتی
فرد مقابل را بپذیرید و تحسینش کنید، یک معجزه اتفاق میافتد: فرد مقابل
یاد میگیرد خود را بپذیرد و درنتیجه زخم روی دلش التیام یافته و تغییرها
شروع میشود.
چه چیزهایی را دوست دارید و چه چیزهایی را دوست ندارید؟
ممکن
است یک چیز را هم دوست داشته باشید و هم نداشته باشید. مثلاً
تلفنهمراهتان. چرا دوستش دارید؟ چون هر زمان که خواستید میتوانید به
کسانیکه در دفترچه آن ذخیره هستند زنگ بزنید، مثل وقتهایی که مثلاً در
خیابان پنچر شدهاید، یا به دعا نیاز دارید یا هر چیز دیگر.
چرا
ممکن است دوستش نداشته باشید؟ اینکه آن تعداد آدم هم بتوانند هر زمان که
دوست دارند به شما زنگ بزنند، حتی وقتهایی که دوست دارید استراحت کنید و
برای خودتان وقت بگذرانید. خندهدار است اما درمورد روابط هم همینطور است.
چرا عاشق شدید؟
شوکه
نشوید، اما همان چیزی که باعث شد عاشق یک نفر شوید، سالهای بعد روی
اعصابتان خواهد بود. شوخی نمیکنم. اگر به این دلیل عاشق همسرتان شدید که
وقتی در مهمانی او را دیدید بسیار خوشمشرب و بشاش به نظر میرسید، سالهای
بعد ملتمسانه دوست دارید زیپ دهان او را بکشید که دست از حرف زدن بردارد.
اگر
به این دلیل عاشق شوهرتان شدید که ساکت، قوی و جدی بود، امروز دوست دارید
بخاطر سرد بودنش خفهاش کنید. اگر بخاطر زیبایی بینظیرش عاشق همسرتان
شدید، امروز وقتی مجبور میشوید سه ساعت در ماشین بنشینید تا برای بیرون
رفتن آماده شود دوست دارید تک تک موهایتان را بکنید. یادتان باشد، هر نقطه
قوتی یک ضعف دارد.
باز
هم نکتهمان را تکرار میکنیم: اگر میخواهید ازدواجی شاد و آرام داشته
باشید، باید دست از اصلاح کردن همسرتان بردارید و شروع به تحسین کردنش
کنید.
اینکه باید از اصلاح کردن همسرتان دست بردارید دو دلیل دارد: اول اینکه نمی توانید.
دوم اینکه آدمها مثل خانههای قدیمی میمانند. اگر یک جای آنها درست شود، یک چیز دیگر در آنها خراب میشود.
یادتان
باشد، هیچوقت نمیتوانید کسی را درست کنید چون اصلاح کردن دیگران یک کار
درونی است. هیچوقت از بیرون نمیتوان به آن اجبار کرد.
باید دیگران را تحسین و راهنمایی کنید. باید به آنها آموزش دهید. اما نباید اجبار کنید.
تنها کاری که باید بکنید این است که همسرتان را دوست داشته باشید و به او برای اصلاح خودش فضا بدهیدداستان زیبای مهریه و خیانت همسر

با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.»
از
زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط
و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار
آزادی مهریهات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل میپذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید: «حال که جدا شدیم ولی تنها به یک سوالم جواب بده.»
زن
میپذیرد. مرد میپرسد: «چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی و به
خاطر آن حاضر شوی قید مهریهات، که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت
به گردنم انداختن، را بزنی.»
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»
مرد با آرامی گفت: «آری.»
زن
با اعتماد به نفس گفت: «دو ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت
به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی
واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.»
مرد
بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق
بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را
بپردازد. نامهای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خط همسر سابقش بود. نوشته
بود: «فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر.»
نامه
را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود
رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شماره
همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: «سلام، کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟»
پاسخ
آنطرف خط، تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که
میگفت: «باور نکردی؟ گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی. این روزها
میتوان با یک میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار، از شر
زنان با مهریههای سنگینشان نجات یابند!»داستان زیبای دختر تنبل یا عروس تنبل

از خانمی پرسیدند: «شنیدهام پسر و دخترت هر دو ازدواج کردهاند، آیا از زندگی خود راضی هستند؟»
خانم
جواب داد: «دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو میکردم.
ابداً دست به سیاه و سفید نمیزند. صبحانه را در رختخواب میخورد. بعد از
ظهرها هم دو سه ساعتی میخوابد. عصر با دوستانش به گردش میرود و شب هم با
تفریحاتی مثل سینما و تلویزیون سر خود را گرم میکند. یقین دارم که دامادم
هم با داشتن چنین همسری سعادتمند است!»
پرسیدند: «وضع پسرت چطور است؟»
گفت:
«اوه اوه! خدا نصیب نکند! بلا به دور، یک زن تنبل و و وارفتهای دارد که
انگار خانه شوهر را با تنبلخانه اشتباه گرفته است. دست به سیاه سفید که
نمیزند. اصرار دارد که صبحانه را در رختخواب بخورد. تا ظهر دهن دره
میکند. بعد از ظهرها باز تا غروب خبر مرگش کپیده! عصر هم از خانه بیرون
میرود و تا نصفه شب مشغول گردش است. با وجود این زن، پسرم بدبخت است!»
دوست داشتی یه پسر اینجوری داشتی؟

پسر ﺑﭽﻪ اﯼ ۴ ﺳاله
ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎﺑﯿﺮﻭﻥ ﺣﯿﺎﻁ
ﭘﺴﺮﮎ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
ﻭ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻧﺮﻓﺖ
ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻫﻢ ﮐﺘﮑﺶ ﺯﺩ..
ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﻮﺧﻮﻧﻪ
ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺷﮑﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ :
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭﮐﻨﻤﺎ..
ﺗﻮﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﻧﺒﻮﺩ
اینه غیرت ایرانی !!!داستان واقعی و حاضر جوابی
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفتوگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتادهاست برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینمفکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
داستان زیبای ازدواج با دوست و بیست سال زندگی زناشویی

زن
نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او
گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و
در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه
مینوشید پیدا کرد …
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش
نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰
سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه…
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد
بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و
گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک
بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدمداستان بسیار زیبا و احساسی لحظات زندگی
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.
زن
رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود
پسر من است. مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من
است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد.
مرد
نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است. سامی که
دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط ۵دقیقه. باشه ؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند.
دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد :
سامی دیر می شود برویم ولی سامی باز خواهش کرد : ۵دقیقه این دفعه قول می دهم. مرد لبخند زد و باز قبول کرد.
زن رو به مرد کرد و گفت :
شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت.
من
هیچگاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می
خورم ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم.
سامی فکر می کند که ۵دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن
است که من ۵دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم ،
۵دقیقه ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن در کنار تام از دست رفته ام را
تجربه کنم !
داستان بسیار زیبای شب عید و زرنگ بازی
دیوید
لورچ مشغول تزیین کاج سال نو بود که پسر همسایه هنگام بازی فوتبال با شوتی
که زد باعث شد چند چراغ نیون کاج بسوزد!دیوید بی معطلی به سراغ آقای
مالندا پدر پسرک شیطان که یک وکیل معروف بود رفت و از او پرسید:آقای وکیل
اگر بچه ای لامپهای کاج عید را بشکند قانونا نباید پدرش خسارت بدهد؟
آقای مالندا گفت : چرا.
دیوید ماجرا را تعریف کرد و گفت:پس شما باید ۱۵۰دلار خسارت به من بدهید.!
آقای وکیل سری تکان داد و گفت:حتما این کار را میکنم
اما یادتان نرود که حق مشاوره وکالت من ۲۰۰ دلار است پس شما ۵۰ دلار به من بدهکار هستید.!!!!!!