من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود. او اولین عشق من بود. ما دو سال
با هم بودیم و من عاشقش بودم. یک روز به من گفت: «دیگر نمیخواهم با هم
قرار بگذاریم.» من نابود شدم. سپس یک حلقه درآورد و گفت: «میخواهم با تو
ازدواج کنم.»
پنج سال بعد به او گفتم: «عاشق یکی دیگر شدهام.» او درحالیکه پریشان شده
بود، با تعجب پرسید: «چه کسی؟» گفتم: «پسر یا دخترمان، هنوز نمیدانم.»
انتقام شیرین است.