psycho

اگر مرگم فرا رسید و یکدیگر را ندیدیم بدان من دیدار تورا بسیارآرزو کردم

psycho

اگر مرگم فرا رسید و یکدیگر را ندیدیم بدان من دیدار تورا بسیارآرزو کردم

داستان عروس بد قدم

عروس بد قدم

فردای روز عروسی بود که پدر شوهرش فوت کرد. از همان لحظه بود که منتظر شنیدن سر کوفت خانواده شوهرش بود که بگویند: تو چقدر بد قدمی که هنوز وارد خانواده ما نشدی، با خودت مرگ و میر آوردی...

او پس از به خاک سپردن پدر شوهرش یکسره به خانه آمد و شوهرش ناصر به خانه برادر بزرگش رفت.
زن بیچاره لحظه شماری می کرد تا شوهرش بیاید و دعوا راه بیندازد و... در همین افکار بود که شوهرش در را باز کرد و وارد خانه شد، اما بر خلاف تصورات میترا ناراحت که نبود هیچ، به محض دیدن او گفت: دختر تو چقدر خوش قدمی... می دونی از ارث پدر به من چقدر سهم می رسه!؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد