خانم 45ساله ای بر اثر حمله قلبی در بیمارستان بستری بود
در اتاق جراحی لحظاتی مرگ را تجربه کرد از عزراعیل پرسید ایا زمان مرگم فرا رسیده
عزراعیل :شما هنوز42 سال و3 ماه و5 ساعت دیگه فرصت دارید
زن خوشحال شد و تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد
عمل بینی
کشیدن پوست
جمع وجور کردن شکم
پروتز گونه
تاتوی ابرو
یه هفته بعد از اتمام اخرین عمل وقتی از بیمارستان مرخص شده با یک ماشین تصادف کرده و کشته میشه
به عزراعیل میگه تو که گقفتی 42 سال دیگه میمیرم
عزراعیل میگه:عه تویی ب این برکت قسم نشناختم
خانم ۴۵ ساله ای بر اثر حمله ی قلبی، در بیمارستان بستری بود.
در اتاق جراحی، لحظاتی مرگ را تجربه کرد. وقتی که عزرائیل را دید، از او پرسید:
آیا وقت من تمام ا ست ؟!
خانم ۴۵ ساله ای بر اثر حمله ی قلبی، در بیمارستان بستری بود.
در اتاق جراحی، لحظاتی مرگ را تجربه کرد. وقتی که عزرائیل را دید، از او پرسید:
آیا وقت من تمام ا ست ؟!
خانم ۴۵ ساله ای بر اثر حمله ی قلبی، در بیمارستان بستری بود.
در اتاق جراحی، لحظاتی مرگ را تجربه کرد. وقتی که عزرائیل را دید، از او پرسید:
آیا وقت من تمام ا ست ؟!
عزرائیل گفت: نه، شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر عمر می کنید.
زن خوش حال شد و پس از بهبودی، تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد:
۱- کشیدن پوست صورت
۲- لیپو ساکشن
۳- جمع و جور کردن شکم
و کاشت گونه و تاتوی ابرو
و به رنگ کردن موها و سفید کردن دندوناش هم مشغول شد!
یه هفته بعد از اتمام آخرین عمل زیبایی، هنگام مرخص شدن از بیمارستان، در حالی که می خواست از خیابون رد بشه، با یه ماشین تصادف کرد و کشته شد!!
وقتی با عزرائیل رو به رو شد پرسید: مگه جناب عالی نفرمودید من ۴۳ سال دیگه فرصت دارم؟! چرا جانم را گرفتی؟!!
عزرائیل گفت:
اِ اِ اِ تو بوودی؟!!
چه قدر عوض شدی! به این برکت نشناختم شرمنده.
خانم ۴۵ ساله ای بر اثر حمله ی قلبی، در بیمارستان بستری بود.
در اتاق جراحی، لحظاتی مرگ را تجربه کرد. وقتی که عزرائیل را دید، از او پرسید:
آیا وقت من تمام ا ست ؟!
عزرائیل گفت: نه، شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر عمر می کنید.
زن خوش حال شد و پس از بهبودی، تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد:
۱- کشیدن پوست صورت
۲- لیپو ساکشن
۳- جمع و جور کردن شکم
و کاشت گونه و تاتوی ابرو
و به رنگ کردن موها و سفید کردن دندوناش هم مشغول شد!
یه هفته بعد از اتمام آخرین عمل زیبایی، هنگام مرخص شدن از بیمارستان، در حالی که می خواست از خیابون رد بشه، با یه ماشین تصادف کرد و کشته شد!!
وقتی با عزرائیل رو به رو شد پرسید: مگه جناب عالی نفرمودید من ۴۳ سال دیگه فرصت دارم؟! چرا جانم را گرفتی؟!!
عزرائیل گفت:
اِ اِ اِ تو بوودی؟!!
چه قدر عوض شدی! به این برکت نشناختم شرمنده.