psycho

اگر مرگم فرا رسید و یکدیگر را ندیدیم بدان من دیدار تورا بسیارآرزو کردم

psycho

اگر مرگم فرا رسید و یکدیگر را ندیدیم بدان من دیدار تورا بسیارآرزو کردم

دوست دارم بابا

دخترکی با سنگ، بدنه اتومبیل پدرش را خراش می داد. پدرش از روی خشم چند ضربۀ محکم به دستش زد، غافل از این که آچار در دستش هست. در بیمارستان دخترک انگشتانش را از دست داد. دختر ‌‌از پدرش پرسید: پدر، انگشتانم کی رشد میکنند؟ پدر از ناراحتی حرفی نمی زد. نشست و به خراشهای روی اتومبیل نگاه کرد.

 

دختر نوشته بود: «دوستت دارم بابا». عصبانیت و عشق حد و مرزی ندارد. مشکل امروز دنیا این هست که مردم بهره گیری می‌ شوند و وسایل دوست داشته می شوند.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد